تبليغاتX
شاعرانه
قصه سر خط


و سر انجام سکوت

سر دیوار زمان

پر خود را بکشید

مرغ حق بود که می گفت به من

پای در بستر خاموش زمین

ته ارابه ی متروک زمان

جسدم می خندد...

و خیالی که چو تصویر گذشت

آه

در آینه جز صورت من هیچ نبود

چون نگاهی خاموش

چشم من پشت سر ثانیه ها می گرید

و سر انجام سکوت


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 14:53  توسط علی  | 

 

بر نمی تابم اگر خار کنی خار شوم

زیر پاله شوم و باز به تکرار شوم

ثمری نیست ندارد اگر این کار کنی

به چه فهمی به چه جرمی دل ما خار کنی

به کدامین هنر بی هنرت ناز کنی

تو شبیخون بزنی بر خود و پرواز کنی

نه دگر هیچ نبینی اثر از من همه جا

نه دگر من شوم آن من که شده خار شما

برو آنجا که گدایی تو را پاس نهند

صورت و سیرت خود را بدهی خاص دهند

به تو از صورت و از چشم دگر می نگرند

برو آنجا که تو را پای به سر می نخرند

تو که هستی که مرا برده ی خود پنداری

تو خود از پستی خود پست ترین پنداری

فقر فرهنگ در این شهر تو موجی ست عجیب

همه در سیر صعود اند و تو در سیر نشیب.


+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1388ساعت 11:57  توسط علی  | 



گفتني ها گفته ام با چشم هاي مست تو

در خيالات خودم من بودم و آن دست تو

مي گرفتي دست من را مي نوشتي عشق من

مي زدي خط دفترم را من در اين بن بست تو

طرح اول طرح آخر صفحه ي ناب دو چشم

جست و جو مي کردمت در صفحه ي پيوست تو

مي نوشتم مي سرودم تا ابد تا روز مرگ

هستي من هست اگر از هستي و از هست تو

بارها در خود شکستم تا بگويم بر تو من

اين منم عاشق ترين ديوانه ي يکدست تو.


+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 22:13  توسط علی  | 

 
من قسم خورده ی عشقم که بجوشد در من

  تا  ابد  شعله ی  بودن  عطش  بیتابی

بدهم بر همه عالم قدحی از این جام

به شعور بشری در سفری مهتابی.


+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 14:25  توسط علی  | 


در خیالات خودم با تو سخن می گویم

با تو ای روح غزل رو به تو من می گویم

که تو تصویر ز مهتابی و نوری دل من

ماه مجلس شده ای دیده و تن می گویم

در هوای رخ خود وعده ی دیدار بده

از ره دور تو را موج موج عدن می گویم

هر چه از خویش فراتر بروم باز تو را

در دل نازک خود کوه شکن می گویم

در شگفتم که چو آهو بگریزی از من

بس که بی تاب توام صید فکن می گویم

هر نفس سوختم اندر پی تو تا برسم

در دلم نام تو را یار کهن می گویم.


+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 19:1  توسط علی  | 


ای کبوتر که نشستی

ونمی فهمی

هیچ

عمر ما قایق پیریست

شکنجه ندهید

با تبرهای سیاه.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم شهریور 1387ساعت 0:21  توسط علی  | 


من از انسان نمی ترسم که من انسانی حیوانم

  خروشانت کند شاید ولی من آدم نانم

جسارت بر شما گردید عجب گستاخ بودم من

نه کوهم من نه من دریا که من پستم چو انسانم.


+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم شهریور 1387ساعت 19:9  توسط علی  | 


این پرده عیان است که ما شاهد غیبیم

غایب نشوی روز به روز از نظر ما

بگذر،از اینجا و از آنجا که تو خواهی

هرگاه تو خواهی بگذر از گذر ما

خواهی نظری کن که کسی چشم به راه است

دستی بکش بر سر پر دردسر ما

محتاج تو هستیم و اگر لطف نمایی

منت بنهی آیی ای تاج سر ما

مشتاق تو بنشسته و خاموش تر این بار

 شاید که بیایی، نماند اثر ما

گفتند که این جمعه و آن جمعه بیاید

گفتیم و بگویند:که این است خبر ما.


+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد 1387ساعت 20:8  توسط علی  | 


عذر می خواهم جناب بازپرس،بنده مجرم نیستم

من فقط دنبال یک لقمه خیال راحتم

گاه و گاهی می شود دزدی هرزگاهی شود

روز و شب ها بله بنده دچار عادتم

بنده عفو نمائید از حضوری اینچنین

دست تقدیر است و شاید هم کمی کم طاقتم

ممکن است این راه ما یا کج شود یا کج رود

بنده از کردار خود محجورم و ناراحتم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 19:38  توسط علی  | 


پیکرم را در غم و اندوه ها

می برند

در دستهای نیمه جان.

یک نفر

گل سوی من آورد و گفت: 

می برند

آن نیمه جان خسته ات.


+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 22:52  توسط علی  |