|
قصه سر خط
|
سر دیوار زمان
پر خود را بکشید
مرغ حق بود که می گفت به من
پای در بستر خاموش زمین
ته ارابه ی متروک زمان
جسدم می خندد...
و خیالی که چو تصویر گذشت
آه
در آینه جز صورت من هیچ نبود
چون نگاهی خاموش
چشم من پشت سر ثانیه ها می گرید
و سر انجام سکوت
بر نمی تابم اگر خار کنی خار شوم
زیر پاله شوم و باز به تکرار شوم
ثمری نیست ندارد اگر این کار کنی
به چه فهمی به چه جرمی دل ما خار کنی
به کدامین هنر بی هنرت ناز کنی
تو شبیخون بزنی بر خود و پرواز کنی
نه دگر هیچ نبینی اثر از من همه جا
نه دگر من شوم آن من که شده خار شما
برو آنجا که گدایی تو را پاس نهند
صورت و سیرت خود را بدهی خاص دهند
به تو از صورت و از چشم دگر می نگرند
برو آنجا که تو را پای به سر می نخرند
تو که هستی که مرا برده ی خود پنداری
تو خود از پستی خود پست ترین پنداری
فقر فرهنگ در این شهر تو موجی ست عجیب
همه در سیر صعود اند و تو در سیر نشیب.
در خيالات خودم من بودم و آن دست تو
مي گرفتي دست من را مي نوشتي عشق من
مي زدي خط دفترم را من در اين بن بست تو
طرح اول طرح آخر صفحه ي ناب دو چشم
جست و جو مي کردمت در صفحه ي پيوست تو
مي نوشتم مي سرودم تا ابد تا روز مرگ
هستي من هست اگر از هستي و از هست تو
بارها در خود شکستم تا بگويم بر تو من
اين منم عاشق ترين ديوانه ي يکدست تو.
تا ابد شعله ی بودن عطش بیتابی
بدهم بر همه عالم قدحی از این جام
به شعور بشری در سفری مهتابی.
با تو ای روح غزل رو به تو من می گویم
که تو تصویر ز مهتابی و نوری دل من
ماه مجلس شده ای دیده و تن می گویم
در هوای رخ خود وعده ی دیدار بده
از ره دور تو را موج موج عدن می گویم
هر چه از خویش فراتر بروم باز تو را
در دل نازک خود کوه شکن می گویم
در شگفتم که چو آهو بگریزی از من
بس که بی تاب توام صید فکن می گویم
هر نفس سوختم اندر پی تو تا برسم
در دلم نام تو را یار کهن می گویم.
ای کبوتر که نشستی
ونمی فهمی
هیچ
عمر ما قایق پیریست
شکنجه ندهید
با تبرهای سیاه.
خروشانت کند شاید ولی من آدم نانم
جسارت بر شما گردید عجب گستاخ بودم من
نه کوهم من نه من دریا که من پستم چو انسانم.
غایب نشوی روز به روز از نظر ما
بگذر،از اینجا و از آنجا که تو خواهی
هرگاه تو خواهی بگذر از گذر ما
خواهی نظری کن که کسی چشم به راه است
دستی بکش بر سر پر دردسر ما
محتاج تو هستیم و اگر لطف نمایی
منت بنهی آیی ای تاج سر ما
مشتاق تو بنشسته و خاموش تر این بار
شاید که بیایی، نماند اثر ما
گفتند که این جمعه و آن جمعه بیاید
گفتیم و بگویند:که این است خبر ما.
من فقط دنبال یک لقمه خیال راحتم
گاه و گاهی می شود دزدی هرزگاهی شود
روز و شب ها بله بنده دچار عادتم
بنده عفو نمائید از حضوری اینچنین
دست تقدیر است و شاید هم کمی کم طاقتم
ممکن است این راه ما یا کج شود یا کج رود
بنده از کردار خود محجورم و ناراحتم.
می برند
در دستهای نیمه جان.
یک نفر
گل سوی من آورد و گفت:
می برند
آن نیمه جان خسته ات.